دیروز صبح ساعت 7 بود که پیامکی از یکی دوستان برام رسید مبنی بر فوت حجه الاسلام صدوقی اول باورم نشد گفتم شاید اشتباهی برای تسلیت شهادت پدر به جای آیت الله نوشته حجه الاسلام کمی گذشت و پیامکای بعدی مبنی بر این قضیه شک ما رو به یقین تبدیل کرد تا نهایت خبرگزاری ها هم این واقعه رو اعلام کردند.
واقعیتش هنوزم باورم نمی شد چون ما حالا حالاها با آقای صدوقی کار داشتیم!!!
ولی کمی بعد که از بهت در اومدم....یک پیامکی از یکی دوستان بدجوری ناراحتم کرد، کنایه زده بود که شما خیلی خوشحال شدین که زود آقای صدوقی فوت کردن و از این حرفها... !
خدایا یعنی ما برای پیشبرد اهدافمون به مرگ دیگران راضی هستیم؟
اسم اینو میشه گذاشت مبارزه؟ اینکه مبارزه ناسالمه...!
نمی خوام اینجا دروغ بنویسم هرچند فردا اطلاعات بخواد یقه امو بگیره!
درسته ما از برخی اقدامات ایشون و فعالیت هاشون دل خونی داشتیم و مخالف بودیم... اما بالاخره ایشون نماینده ولی فقیه بودند و نماز جمعه رو همه به ایشون اقتدا می کردن
این یعنی هرچیز جای خودش!
من که از بابت فوت ایشون اول بهت زده شدم و بعد ناراحت .
خدایا کمک کن در مسیر درستی گام برداریم که ظرفیت تحمل ناشایستگی ها و مخالفت ها را با ایمان به حقانیت راه خود در خود پرورش داده باشیم.
روحش قرین شادی باد
این روزها چیزی که مرتب در رسانه ها اتفاق می افتد و هر روز می توانیم گوشه ای از آن را شاهد باشیم، مسئله ضعف و فساد و سوتی های بدنه دولت احمدی نژاده بخصوص اشخاصی چون مشایی و بقایی و رحیمی
کاری به این ندارم که این مسئله ها واقعی هستند یا فقط پر کردن قافیه و تهمت زدن!
من خیلی هم این روزها حامی اقدامات دولت نیستم و در واقع نقدهای بسیاری دارم. اما دوست دارم بگم : منصفانه حرف بزن تا منصفانه جواب بشنوی...!
دولت احمدی نژاد همانگونه که براساس شعارهای اولیه اش به میدان آمد اقدامات بسزایی انجام داد که بطور نسبی یک سر و گردن هم از دولت های قبل بالا بود هرچند عرصه اقدامات این دولت صحنه پراگماتیستی آزمون و خطا بود اما بهرحال تا حدود زیادی موفقیت آمیز بود علی الخصوص در عرصه عرض اندام بین المللی و مسئله سیاست خارجی.
اما بهرحال دایره قدرت حیطه ای اه که همیشه امکان نفوذ عناصر فاسد و فرصت طلب را فراهم نموده و این موردی نیست که جدید باشه
اگر اشتباه نکنم پرونده های دوران دوم ریاست جمهوری آقای خاتم
ی هم همین مسیر رو طی می کرد... مسیری که صحنه بداخلاقی های بسیاری شده بود و بیشتر فضای برخورد میان جناح های رادیکال و هر 9 روز یک بحران بود
همون اواخر ریاست جمهوری خاتمی هم بود که طیف علامه بیانیه های متعددی می داد در عدم حمایت از دولت آقای خاتمی و اینکه بسیاری از نزدیکان خاتمی لب به سخن گشوده بودند که خاتمی مسیر واقعی جریان رو در این اواخر اشتباه پیموده و از این مسائل...!
انگار یادشون رفته بود که اینها به هر نحوی بالاخره مدیون همین دولت بودند که تونسته بودند وارد دایره قدرت بشند یا هر روز تو تیتر رسانه ها باشند حالا که قدرت رو به تحلیل بود هرکی خودش رو سفت می چسبید و داعیه های روشنفکرانه اوج می گرفت....!
اما دولت احمدی نژاد نوعی تراژدی رو داره طی می کنه که بعید هم نیست همون مسیر گذشته خاتمی و جدایی بدنه نزدیکانش از وی رو به همراه داشته باشه.
خطاب من اینجا به نزدیکان و دلسوزان این بدنه است:
یک اشتباه رو ... تکرار...
درسته که به گمان شما آقای احمدی نژاد بر اساس روحیه خاصش علیرغم مخالفت های موجود حمایت ویژه ای رو از مشایی می کنه و جایگاه عرض اندام در عرصه خارجی و داخلی رو یکسان فکر می کنه اما این درست نیست که علیرغم ناراحتی از این اقدامات و کدورت خاطرهای موجود ما هم همون اشتباهی کنیم که نباید بکنیم
ما با احمدی نژاد و یک شخص که عهد نبسته ایم مسئله جریانی است که داعیه 30 سال تجربه و فداکاری و عده ای رو بر دوش می کشه پس پشت کردن به یک جریان به سبب کدورت خاطر از اقدام یک شخص یا برجسته کردن احساسی همون جریان تنها برای دهن کجی به یک شخص هر دو اشتباهه
اونی واقعا دلسوز و قوی اه که فارغ از تمام بی مهری های موجود سعی کنه مسیر رو درست تشخیص بده و در راه تعالی و سعادت اون جریان و مسیر گام برداره و با این اقدامش چه بسا که اون شخص رو هم بتونه به راه بیاره، نرمش کنه یا زیرکانه مسیر اقدام نادرستش رو اصلاح کنه یعنی ناآگاهانه اونو درگیر مسئله مهمتری بکنه که ارزش بیشتری رو به همراه داره(از کجا معلوم که این اتفاقات موجود در اواخر عمر دولت احمدی نژاد و نزدیکی به انتخابات فقط درگیر کردن دولت در یک مسیر از پیش تعیین شده نباشه؟)
من شاید شیرینی رو دوست داشته باشم و دلیلی هم برای دوست نداشتنش نداشته باشم! اما اگر اطرافیان و پزشکان به دلیل بیماریم منو از استفاده از اون به هرنحو ممکن منع کنند، هرچند من قدرت اینو داشته باشم که اون شیرینی رو بخورم صحیحش اینه که من از اون شیرینی استفاده نکنم یا کمتر استفاده کنم.
اینجا خطابم صادقانه با خود آقای دکتر احمدی نژاده... آقای دکتر آقای مشایی و سایر اعضای بدنه معروفی که پرونده سازی های متعددی رو برای دولت شما به همراه داشته اند، هرچند انسان خوبی باشند مهره های سوخته ای هستند... عهد شما هم با ملت ایران همین بوده :" خود را وقف خدمت به مردم و اعتلای کشور، ترویج دین و اخلاق، پشتیبانی از حق و گسترش عدالت سازم و از هر گونه خودکامگی بپرهیزم"
برای یک بار دیگر هم که شده لطفا متن کامل سوگند خود را که در مجلس قرائت نموده اید بطور کامل بخوانید، فارغ از هرگونه پیش داوری خودتان و خودتان!
" من به عنوان رییس جمهور در پیشگاه قرآن کریم و در برابر ملت ایران به خداوند قادر متعال سوگند یاد میکنم که پاسدار مذهب رسمی و نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی کشور باشم و همه استعداد و صلاحیت خویش را در راه ایفای مسوولیتهایی که بر عهده گرفتهام به کار گیرم و خود را وقف خدمت به مردم و اعتلای کشور، ترویج دین و اخلاق، پشتیبانی از حق و گسترش عدالت سازم و از هر گونه خودکامگی بپرهیزم و از آزادی و حرمت اشخاص و حقوقی که قانون اساسی برای ملت شناخته است حمایت کنم. در حراست از مرزها و استقلال سیاسی و اقتصادی و فرهنگی کشور از هیچ اقدامی دریغ نورزم و با استعانت از خداوند و پیروی از پیامبر اسلام و اإمه اطهار علیهمالسلام قدرتی را که ملت به عنوان امانتی مقدس به من سپرده است همچون امینی پارسا و فداکار نگاهدار باشم و آن را به منتخب ملت پس از خود بسپارم."
گوش ها تیز شدند، چشم ها هیز شدند
غیرت و مردی و مردانگی از کف رفته است؟
آه، آری به درک... تو چرا کاسه ی بس داغ تر از آش شدی؟
روزگارت خوش نیست؟ همه بازی شده ایم...!
روی یک بستر نرم، به بلندی قدش
بنشسته است پر از طعنه ناب
و دهانی به اندازه بادامی تلخ...
خودمانیم حقیقت دارد؟
پول معیار شده است یا ایمان؟
مرد انسان شده است یا حیوان؟
قهوه نوشیده ای آیا یک بار؟
با وبر، میلز و یا برنشتاین؟
با مدرنیسم نشستی سر میز؟
داشتی تکه کلامی از چیز؟
شهر ما خالی از احساس شده
ساز آموزشی هم باب شده!
من لباسم مد ایرانی نیست
من نگاهم پر از ایرانی است
گم شدم ، خویشتنم کو؟ دیدی؟
یا که همچون خود من بشنیدی؟
داد و فریاد برآورده هویت یا دین؟
ماحصل خدمت آنست یا این؟
گم شدی، پیچش پیچ اندر پیچ
لحظه های عدمی پیچاپیچ
باز در ورطه به ابهام رسید
در نوک برج به معنا نرسید
حد این واسطه تلطیف نیافت
نرمی رایحه از خار نکاست
واژه ترکیب شود یا تلفیق؟
خدمت از سوی هویت یا دین؟
و هویت تنهاست!
دین هم راهنماست...!؟
کودکی باز آمد
وسط بحث هویت گویی...!
بی خبر از همه جا
گفت بابا پت و مت را دیدم...
پی نوشت:
۱- این شعر سرشار از کنایه و حرفهای دو یا چند پهلوست که فقط در حد اشاره طرح شده است و ممکن عقیده قابل دفاع حقیر نباشد اینجوری گفتم تا فردا عده ای برداشت شخصی خود را بی جهت به من و این شعر نسبت ندهند!!
۲- اگر در جایی اشکالی یافتید ضمن عذرخواهی و تقاضای ارائه، آن اشکال را بحساب ضعف بنده بگذارید و لطفا از اصل موضوع شعر سرسری نگذرید!
۳- از این پست حتما بازدید کنید و جریان حجت الاسلام فروزش را هم به اون الحاق کنید.
4- به دلیل اشکال در قالب وبلاگ جدیدم مطلب پست اخیر آنرا اینجا هم قرار دادم.
این مطالبی رو که می نویسم فقط درد دلی است تنها برای گفتن و ماندن... برای روزگاری که به اینجا برگشتم، برای تجدید خاطره ام.
مدت مدیدی بود که وبلاگ نویسی رو گذاشته بودم کنار
عده زیادی از دوستان که منو می دیدند کنایه می زدند که چرا دیگه اصلا نمی نویسم؟
نه تو نشریه، نه رو کاغذ باطله ، نه روی تخته سیاه کلاس ها، نه کنفرانسی، نه جلسه بحث های آنچنانی سیاسی، نه نه نه.... وبلاگتم که به روز نیست
اتفاقی افتاده؟ زن می خوای؟ خیلی بی همت شدی، تو تکلیف داری و... هزارتا حرف دیگه
ولی من فقط به صمیمی هاشون تو چند جمله کوتاه پاسخ می دادم که
راستش می شه گفت خسته شدم، به معنای کلمه اشباع شدم
این درست بود اما همه حرف نبود... اتفاقا اگه می خواستم دست به قلم ببرم یا توی کلاس های درس وارد مباحث کلاسای درس بشم؛ اینبار حرفای تازه و جالب و خام و قابل بازخورد بیشتری رو برای گفتن داشتم...
واقعیتش همین رویه باعث شد که کم کم از خودم هم بدم بیاد
اما هنوز نیاز به وقفه داشتم... نیاز به خلوت، پیله و سکوت و در خود تنیدن
در این اثنا یکسری اتفاقات غیر منتظره دیگه ای هم برام اتفاق افتاد که نمی تونم اینجا درج کنم؛ اما شدیدا روم تاثیر گذاشت و وجودم رو خسته و سنگین تر می کرد.
بهر حال خمودگی عجیبی بر من فائق شد، هر چند سعی کردم اطرافیانم کمتر از اون بویی ببرن.
اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب می زنم تا کس نداند درد من!
گذشت و گذشت تا اینکه چشم باز کردم دیدم دیگه وقفه ام داره زیاد میشه و این با روحیه من سازگار نیست، مدت زیادی با خودم کلنجار رفتم تا تونستم خودم رو قانع کنم این چند کلمه رو بنویسم
روزگاری دوران دبیرستان من تا حدودی بطور جدی و مرتب شعر می گفتم و تو مسابقه ها و جلسات مختلف شعرخوانی شرکت می کردم،در این اثنا سررسیدی رو هم برای خودم تدارک دیده بودم که توش شعرهامو می نوشتم. تا اینکه یک مرتبه بعد از گذشت اتفاقاتی تصمیمی جدی گرفتم و شعر نوشتن رو گذاشتم کنار... سررسید پر از شعرهام رو چند مرتبه محکم به دیوار کوبیدم و سررسید رو برگ برگ کردم و ورقه هاش رو توی باغچه به باد دادم...
بعد از اون اتفاق مدتی برخی از شعرهام رو که حفظ کرده بودم فقط زبانی برای خود مرور میکردم یا اگر شعر جدیدی هم بود یا فقط چند باری به زبون می آوردم و جایی نمی نوشتم که یادم می رفت یا روی یک کاغذ باطله ای می نوشتم و پاکنویس نمی کردم که گم می شد یا توی گوشی موبایل می نوشتم که بعد مدتی پاک می کردم... خلاصه اون جدیت شعر گفتن خشکید و شرکت های مرتبم تو جلسات شعر تبدیل شد به سالی چند مصراعی و بعد دیگه هیچی... از اون همه شعر فقط چند شعری برام مونده که برخی رو تو همین وبلاگ قرار دادم.
بارها شده که از اون اتفاق پشیمونم و از اینکه ممارست یا تکرار شعر نویسی نکردم دلگیرم.
تو حوزه هنر من اشتباهات و دلگیری های زیادی بابت عدم ممارست دارم....
اما یکسالی اه که تو برخی کارهام سعی کردم با پشتوانه فکری تصمیم جدی بگیرم و ممارست داشته باشم و برخی از اونا رو دارم تازه شروع می کنم...
اما چرا به قضیه شعرم اشاره کردم؟
راستش نمی خوام دوباره، نه، چند باره یک اشتباه تکراری رو باز تکرار کنم!!
نمی خوام دوباره دورانی برسه که باز خودم رو سرزنش کنم که چرا داشته ای رو لااقل برای آرامش خودم به جا نگذاشته ام؟ چرا ممارستی که می تونستم داشته باشم رو پشت گوش انداختم،چرا خاطرات زیبایی که لایق یادآوری شان برای خود بودم رو از خودم دریغ کردم... خاطره ای که احساسی باور نکردنی رو بر وجود من قرار می دهد ... خاطره ای که....
کمرنگ ترین جوهرها از قوی ترین حافظه ها ماندگار است.
و اینبار برای این آغاز جدید کلبه دیگری را برای خویش برگزیده ام.
امروز روز تولد من است
فقط دو نفر غافلگیرانه و خارج از انتظارم این روز را به من تبریک گفتند بقیه را خودم به نحوی به یادشان آوردم
در این روز، آخرین گلوله را بر جسد نیمه جان گذشته های دوست نداشتنی ام شلیک خواهم نمود و به یمن همین آخرین شلیک، گام نو و سیمرغ گونه دوباره ای را برای آغاز های جدید،علیرغم وجود تلخی های دوباره بر خواهم داشت منتها با این تفاوت که می خواهم به گام هایم در عبور از منجلاب و باتلاق های تلخی تجربه های آینده ام، عطری از هدف و آگاهانه زیستن را اضافه کنم رایحه ای برای طراوتی دوباره...طعمی ماندنی از خاطراتی که اینبار یادآوری هدفمند بودنشان شیرینی وصف ناپذیری را بر وجودم خواهد نشاند.
تازه شو مثل ترانه تازه شو،
پر آوازتو آسمون بده،
فرصت گفتنو از خودت نگیر،
واژه های خسته رو امون بده
بگو از روشن بارون خدا،
بگو از سبزی خاک و خاطره؛
ز نسيم نفسِ سنگ و درخت
بگو از شبنمِ پُشت پنجره
پی نوشت:
۱- از این بعد در کلبه ای دیگر قلم خواهم زد: گـــــــرتــه
۲- این بدین معنا نیست که دیگه به اینجا باز نخواهم گشت ، نه، بحث ییلاق قشلاق اه
هستیم در خدمتتان
یا علی
